رنگین کمان پاداش کسی است که تا آخرین قطره زیر باران می ماند . . . !
و عبور از فراز و فرود امواج این دریای طوفان خیز بر انم که در کنار تو لنگر افکنم بادبان بر چینم پارو وانهم سکان رها کنم به خلوت لنگر گاهت در ایم و در کنارت پهلو گیرم اغوشت را بازیابم استواریه امن زمین را زیر پای خویش اين دست نوشته زاييده يك دغدغه ديرينه و چندين شب بيداريه بي تسلسل و از هم گسيخته و نسبتا اشفته و در عين حال بداهه است كه شايد در امشب مي بايست به بلوغي مي رسيد بلوغي كه هر چند به نظر متزلزل است از نگاه منطق اما شايد راسخ باشد از نگاه احساس...البته شايد اينگونه باشد شايد هم نه . مي گويند اختراع زاييده واژه نياز است اما به نظر مي ايد هر واژه اي زاييده واژه نياز است ...همچنان كه جهانمان و افرينشمان زاييده واژه نياز است ...اما شايد هيچ واژه اي به اندازه افرينش و تولد زاييده واژه نياز نباشد.كه بي شك در هر تولد اگاهانه اي و گه گاه حتي نا اگاهانه دغدغه اي شگرف مي توان يافت.و دادار هستي دست به كاري شگفت شد و افريد تا جهانش دستخوش اشوب فريادوار درام بي همتاي زندگي شود و از اينجا ره به جايي بسپاريم كه از ان امده ايم و يا تكليفمان است كه به انجا برويم. و اينگونه است كه انساني افريده مي شود تا پرده اول افتاده شود. بي شك جهانمان مهد تولد هاي دوباره و لحظه هاست كه اولين ريشه هايش را در مي توان در بطن افرينش يافت انچنان كه هر خواب و بيداري تولديست و همچنان كه هر سپيده نشاني از تولد دوباره هستي مي تواند باشدو زندگي هر انساني نيز بي گمان به دور از داستان غريب افرينش نمي تواند باشد . و ما به حكم جبر ،سرنوشت و يا ناخوداگاهي كه در غريزه مان هست و نميشناسيمش اولين تولدمان را در جايي تجربه مي كنيم كه نيستيم و نيستي ان نشانه اي از بودنمان است.و تصميم ميگيريم از نيستي به هستي برسيم و اين سرنوشتي كه مي تواند همان جبر حالمان ناميده شود زاييده همان تصميميست كه در حساس ترين بزنگاه خط سير زندگيمان در جايي ما بين بودن و نبودن مي گيريم ...جايي كه نيستيم اما تصميم مي گيريم تا باشيم و حساس چون دوست داريم باشيم و خطير چون وظيفه سنگين بودن را در نيستي نمي شناسيم. پس پا به بارگاه سيز افرينش مي گذاريم در ميان چركابه و خون اما نه به حكم اشتباه همخوابگي پدران و مادرانمان كه به حكم دوست داشتن لذت بودن اما نا اگاهانه به رنج بودن. و هر سپيده كه بر مي خيزيم متولد مي شويم اين پروسه متعادل درام زندگيمان است.و هر شيري كه از پستان مادري مي نوشيم تولديست و هر دست نوازشگر تولدي و هر احساس محبتي تولدي و هر قدم و هر پيشبردي در اين پروسه نسبتا سيال خود تولديست .كه اموختن تولديست ،كه چهار پا و بر دوپا راه رفت تولديست ،كه خنده تولديست و همچنان كه گريه ...كه هر چه ...كه هر چه بي گمان تجربه اي باشد خود تولدي عميق و بي بديل است.كه حتي باورها و اعتقادات و ايمان هر چند به بيراهه رفته و تحجري و خرافي خود نيز تولديست. و كمكم به مرز رسيدن به خود مي رسيم كه نيز تولديست كه انسان ها به نسبت شعورشان تجربه مي كنند و گاها نمي كنند و از اينجا به بعد در گردابي تلخ از واقعيت ها به دنبال حقيقت هاي ذهنمان و امال و ارزوهايمان قدم بر مي داريم هر چند نا پخته و اين اغاز بزگترين تولد جهان خود و بودنمان است براي رسيدن به معراجي كه برايش هبوط كرده ايم و رنج بودن به تن خريده ايم. و در اينجا با همه كشمكش ها پيش مي رويم به سوي گره اوج نمايش دراماتيك زندگي .پس در پيشبردي اينچنين نافذترين قدم را در منطق و عقلمان براي رسيدن به اكتسابي انسان گرايانه خارج از هر محدوده مي يابيم و بر مي داريم و در اين نقطه ديوارها فرو مي شكند.باورها و اعتقادات مان را گستاخانه،ياغيانه و جبارانه همچو جلادي خون خوار از پا در مي اوريم تا به بزرگترين دستاورد جهان خود برسيم كه همان اكتساب است و حال در نقطه اوج ايستاده ايم در معرض خطيرترين و كشنده ترين امواج و طوفان هاي بودنمان اما گره باز نمي شود و انساني سرگردان است كه قدمي تا عروج نمانده اما خلائي بزرگ و ناشناخته اويي را كه از همه ازمون ها سربلند بيرون امده در مقابلش همچو ديواري گريز ناپذير قد علم مي كند كه همانا خلاء احساسمان است كه همواره در اين پيچ و تاب گمش كرده ايم.و انسان سرگردان و وامانده در اوج قله درام زندگي جا مي ماند. در اين نقطه انان به معراج مي روند و انان پيروز و سر بلندند كه عجول نيستند .صبورند وپر حوصله ...انان كه رنج بودن را مي شناسند .انان كه فراز و فرود ها را چشيده اند.انان كه طوفان و موج را حس كرده اند .انان كه جنگيده اند و انان كه عرق ريخته اند و بيگانه شده اند و تنها مانده اند...اينان مي مانند تا معجزه خلقتشان را بيابند ...معجره يك عمر خون جگر خوردنشان رابراي معراج جس كنند...انان كه براي رسيدن به اسمان به دنبال كسي اسماني اما از جنس زمين مي گردند ...كسي مثل خودشان...كسي كه چشماني نافذ دارد سرشار از حس است و انسان ،و دستاني كه هر لحظه به ياريشان بشتابد و رنج بودن و خستگيشان را كم كند تا بتواند امتداد باقيمانده راه را كه چيزي از راه امده تا بدين جا كم ندارد همراهي كند.كسي از جنس خودش...همپا و همراه و همسفر و همجنسي كه در عدم تصميم گرفته اند تا بيايند و بيابندش و با او رنج بودن را كم كنند و با او از زمين به اسمان ها پرواز كنند. كه بي شك هر انساني از زمين به اسمان مي رسد و هر همجنسي و هر معشوقه اي بزرگترين و مهمترين هدف افرينش هر كسيست كه مي خواهد انسان بودن را با نوري ابدي تجلي كند و به نظاره جهانيان بگذارد و در مقابل دادار بي همتايش نداي انسان بودن سر دهد. پس انسان عاشق مي شود تا بي همتاترين ،يكتا ترين،بزرگترين،شگفت اورترين تولد جهان اطراف و جهان خودش را به جشن بنشيند براي رسيدن به سر منزل مقصود . مرا تو بی سببی نیستی. براستی صلت کدام قصیده ای ای غزل؟ ستاره باران جواب کدامین سلامی به آفتاب از دریچه ی تاریک؟ کلام از نگاه تو شکل می بندد. خوشا نظر بازیا که تو آغاز می کنی! پس پشت مردمکانت فریاد کدام زندانی است٬ که آزادی را به لبان برآماسیده گل سرخی٬ پرتاپ میکند؟ ور نه این ستاره بازی حاشا چیزی برهکار آفتاب نیست نگاه از صدای تو ایمن می شود چه موءمنانه نام مرا آغاز می کنی و دلت کبوتر آشتی است در خون تپیده به بام تلخ با این همه چه بالا چه بلند پرواز می کنی. (احمد شاملو) و در روز تولدم برای همه مردمان جهان و خصوصا دوستانم جهانی یکپارچه از شادی و بهترین ها را ارزو مندم. برای داشتن چیزی که تا حالا نداشتی باید کسی باشی که تا حالا نبودی ....! چه ساده بودم آن هنگام که می پنداشتم ، ترکیدن بادکنک آبی من ، ناگوارترین حادثه عالم است..... ! هنوز هم ...... من دلم می خواهد دستمالی خیس ، روی پیشانی تب دار بیابان بکشم....... گاهی.. باید نشست در قلب کویر ... تکیه داد بر باد .... و به این سرنوشت "من سوز " اندیشید .........!!! که چگونه نگاه معصومانه ای ، تمامیت تو را به آتش می کشد ........ چه زیبا ! گاهی دلتنگیهای آدمی را باد،ترانه می خواند .. و چه زیبا اوج می گیرد خیال آرام خوابی ناز، در دل میعادگاهی در فراسوی زمان !!! با توام ای لنگر تسکین ! ای تکانهای دل ! ای آرامش ساحل ! با توام با توام ای شور ، ای دلشوره شیرین ! با تو ... ای شادی غمگین ! ای غم ! غم مبهم ! هر چه هستی باش ! اما کاش ... نه ، جز اینم آرزویی نیست : هرچه هستی باش ! اما باش ...! "ق.امین پور"
مستی و عاشقی وجوانی و یار ما نوروز و نوبهار و حمل می زند صلا هرگز ندیده چشم جهان این چنین بهار می روید از زمین و ز کهسار کیمیا پهلوی هر درخت یکی حور نیکبخت دزدیده می نماید اگر محرمی لقا اشکوفه می خورد زمی روح طاس طاس بنگر سوی او که صلا می زند ترا کی خوردنش ندیدی اشکوفه اش ببین شاد باش ای شکوفه و ای باده مرحبا سوسن به غنچه گوید: برجه چه خفته ای شمعست و شاهدست و شرابست و فتنها ریحان و لاله ها بگرفته پیاله ها از کیست این عطا ز کی باشد جز از خدا... سنبل به گوش گل پنهان شکر کرد و گفت هرگز مباد سایه یزدان ز ما جدا ... مولانا جلاالدين محمد بلخي براتون بهترين بهترين ها رو ارزو مي كنم ...نوروز مبارك خانواده بسیار فقیری بودند که در یک مزرعه کار می کردند . کلبه ان ها نه اتاقی داشت نه اسباب و اثاثیه ای .اعضای خانواده از برداشت محصولات مزرعه آن قدری گیرشان می آمد که شکم شان را به سختی سیر کنند . اما یک سال بدون هیچ علتی محصول کمی بیشتر از حد معمول بدست آمد . در نتیجه کمی بیش از نیازشان پول به دست آوردند . زن کاتالوگ کهنه و خاک گرفته ای را بیرون کشید و ورق زد . همچنان که صفحات آن را یکی یکی ورق زد . افراد خانواده هم دورش جمع می شدند . بالاخره زن آیینه بسیار زیبایی دید و به نظرش رسید که از همه چیز بهتر است . پیش از آن هرگز آیینه ای نداشتند . از آنجا که پول کافی برای خریدش داشتند . زن آن را سفارش داد . در حدود یک هفته بعد وقتی که همه در مزرعه سرگرم کار بردند . مردی سوار بر اسب از راه رسید . او بسته ای در دست داشت و خانواده به استقبالش رفتند . . زن اولین کسی بود که بسته را باز کرد . و جیغ زد : جان ! تو همیشه می گفتی که من زیبا هستم . من واقعا زیبا هستم؟ مرد آینه را در دست گرفت و در آن نگاه کرد . لبخندی زد و گفت : تو هم همیشه می گفتی که من خشن هستم ولی من جذاب هستم. نفر بعدی دختر کوچک شان بود که در آینه نگاه کرد و گفت : مامان مامان چشم های من هم شبیه تو هست ! . اما اتفاق ناخواسته این بود که پسر کوچکشان که مثل همه پسربچه ها بسیار پرانرزی بود . از راه رسید و پیش از هر اقدامی از سوی آنها آینه را قاپید . او در چهارسالگی از قاطر لگد خورده و صورتش از ریخت افتاده بود . او فریاد زد : من زشتم . من زشتم ! و در حالی که می لرزید به پدرش رو کرد و گفت : " "بله پسرم . همیشه همین ریخت بودی " " با این حال تو من را دوست داری ؟" " بله پسرم دوستت دارم " چرا؟ برای چه من را دوست داری؟" " چون که مال من هستنی" ... و من هر صبح وقتی که صادقانه به خودم نگاه می کنم و می بینم درونم زشت است از خدا می پرسم : " آیا دوستم داری؟ " و او همیشه جواب می دهد : " بله " و وقتی که می پرسم چرا دوستم داری ؟ او می گوید : " چون که مال من هستی "
دلم به تاخت برو ! بی مکث بتاز ! در پیش رو غباری نیست ! همین هوای خوش سحرگاه تو را بس ! به تاخت برو ، به تمنای دل نه! به خواهش تن ، تا سپیده صبح عزم تماشا کن! روبرو دریاست ، کوه یا دشت، ملالی نیست ! تا تو بخواهی، توان در توانی ، تا بی نهایت! دلم به تاخت برو ، وزش لطف دوست را چون نسیم بر پوست ناز ک حس ، لمس کن! بگذار تا تو را بنوازد . دم به دم ، مهراست که نفس میکشی ،سر مست از ذوق وصال، رقص کنان برو ، تا هیچ اندوهی بر گرد عبورت نرسد و هیچ فلسفه ای ، فرصت تفسیرت نیابد و هیچ قاعده ای ، تو را در خود حبس نکند وهیچ فرمانی تو را نشکند! دلم به تاخت برو ! نفس در دل زندانی است ،آزاد شو و بگذار پرنده روح ، بال و پر زنان از شاخه های طرب ، دل دل کنان ، بپرد و های وهو کند و شوق را ، زندگی کند، شورو شادی را بنوازد و خالی سکوت درون را از هیاهوی بیقراری ، پر کند... دلم به تاخت بر و، اما...به یاد بسپار ! در این مسیر عاشقانه بتاز ! به یاد بسپار ، نهالی را که کاشتی ، مراقبت کنی ! اسبی را که رام کردی ، زین کنی ! دلی را که ربودی ، به یاد آوری ! این است رسم دلدادگی... به یاد بسپار ، تو از قبیله خاکی نه باد ! گرچه چون باد می تازی ! ولی هرگز از آنچه می بینی ، بی تفاوت گذر نکن ! به پیام هر موجودی دل بسپار !به دلی که به تو مانوس شده ، به الفتی که میان هر موجودی به موجود دیگر ، هویدا شده ، گرم شو! دستی را که با مهربانی به سوی تو کشیده شده ، رها نکن ! توجه و شوق کسانی را که به تو دل سپرده اند ، حرام نکن ! آنچه را که می کاری ، کاشته هایت ر ا ، لگد مال نکن ! خرمن خرمن ، گندم های اعمالت را با داس مهر و شفقت ، درو کن! و ازآنچه به برکات الهی دریافت می کنی ، دامن دامن ، به دوستانت هدیه کن ! نیاز نیازمندان را ، پیش از ابراز ، بدان ! و زخم دردمندی را پیش از آنکه بنالد ، مرهم بگذار ! نگاهی که مشتاق تماشای مهر توست ، سیراب کن ! روانی را که مبتلای دردی ایست ، مداوا کن ! به آنکه محتاج شنیدن گفته های نگفته است ، فرصتی برای گفتن بده ! و به آنکه نیاز دارد ، تاریکی را به تنهایی بپیماید تا بیاموزد ، شمعی برای روشنی راهش به او پیشکش کن ! گاهی روغنی در چراغ وامانده در راهی بریز ! مثل یک کلمه روشن یا یک درود ، یا قدمی در راه خیر ، زنده و پوینده باش ! به یاد بسپار ، کوزه ای را که از آن نوشیدی ، نشکنی ! و چشمه ای را که به پای تو جوشیده ، گل آلود نکنی ! زیر سایه سار درختی اگر نشستی ، درخت و خالق درخت را سپاس گویی ! و در پرتو نور و گرمای آفتاب اگر قرار گرفتی ، همواره از گرمی آن بگو تا گرم تر بمانی ! دلم به تاخت برو ! ولی در رفتن و کندن و پریدن به ریشه هایت بیندیش ! به دستهایی که تو راکاشتند ، شاخه هایت را هرس کردند و میوه های ترت را چیدند ! به آنها که همراهی ات کردند و تو را تا به امروز بال و پر دادند ، به دلبستگانت ، به آنان که عزیزشان بودی ، و تو را با نیاز های شبانه به یاد می آوردند و در یادهای شبانه ، ذکر نام تو را گرو گذاشتند ! به یاد آنانی باش که برای گشایش گره هایت ، بر درخت آرزو هایشان دخیل بستند ! آنان که با دعای خیرشان تو را مانوس کردند ، تو را دوست داشتند و تو را عزیز می داشتند ! آمدگان و رفتگان و هنوز نیامدگان ! آنان را نیز به یاد آور ! دلم به تاخت برو ! اما برای آنها که در مسیر ، زیر و بم های زندگی را به تو آموختند ، آموزگاران و دلشدگان در هوای بیخودی و خودی ، و پیام آورندگان ، برای همه آن نیکان قدمی بردار ، و تازه تازه ، شور و شوقت را به جای قدم هاشان پیشکش کن ! دلم به تاخت برو ! افق را بشکاف و از تصور هر تصویری رد شو ! ولی مراقب باش ! دلی را نشکنی ! زهری به کام شیرین کسی نچکانی ! آشنایی را با زمین و زمینیان بیگانه نکنی ! و غریبی را بی عنایت دوستی و همراهی ، در غربت رها نکنی ! مراقب باش ۱ آشتی ها را قهر نکنی و قهر ها را بی بهانه خط بزنی ! بسیارند دست هایی که مشتاق نوازشند ، پرسش هایی که منتظر خواهش اند و گم کرده راه هایی که دنبال نشانه اند ! آنان که تو می توانی ، کوزه های خالی شانرا پر کنی ، نان برکت سفره هاشان را در تنور محبت بپزی ! و نوشدارویی برای زخم های پنهان روحشان باشی ! دلم به تاخت برو ! دیری ایست گفته ام ! معطل نکن ! بتاز ! چون باد ، تیز و تک به تاخت برو ، اما به یاد بسپار در این مسیری که می تازی ! تو را می نگرند و تو را می پرسند و تو را می خوانند ! هر گفته و یا هر کرداری تاثیر توست بر روی هر آنچه موجود بوده و یا خواهد بود ! تاثیر هر عمل تو یا کلام تو همواره ورای زمان و فراسوی مکان می ماند ! پس حتی در آن هنگام که بی دریغ بر آب های روشن می رانی ! در آن زمان کهپیوسته با بادهای سریع می تازی ! هنگام خوشی و شادی ، وقتی که همه میوه های باغ زندگیت را در سبدهایت چیدی ! باز هم به یاد بیاور ! چه کسی تو را می نگرد ؟؟!! آنکه تو را میبیند چه پرسشی از تو دارد ! آنکه از تو می پرسد از تو چه می خواهد ! آیا او را میشنوی....؟؟؟!!! آنجاست که می گویی : آیا آنان که می دانند با آنان که نمی دانند برابرند ؟! آیا آنان که میبینند با آنان که نمی بینند برابر هستند ؟ آیا زندگان با مردگان یکی هستند ؟! آنجاست که در می یابی ، تو همواره در حال تحولی ! از شکلی به شکل دیگر ! تا آنجا که هیچ شکلی نخواهی داشت و هیچ رنگی ! اما همه شکل ها و رنگ ها ، از تو زاده می شود ! دل من ، به تاخت برو ، ولی هرگز نگو ! من ! تا اگر روزی دست نیازمندی را گرفتی ، روح دردمندی را التیام بخشیدی ! ناامیدی را ، امیدوار کردی ، گره کار ی را گشودی ! محبت را یکسان با همگان قسمت کردی ! به یاد آوردی و دوست داشتی ! بدانی که تو به ابتدای روشنایی قدم گذاشته ای و از این به بعد هر چه هست ، زیبایی ، نیکی ، لطف است ، پس تردید نکن و تا آنجا که نور درون هدایتت می کند ، تا آنجا که غباری نیست ، تا سپیده دم ، همراه نفس های سحر خیز صبح روشنی به تاخت برو ، لحظه ای مکث نکن ... حتی لحظه ای ! فقط پیش برو ... و باز برو ... ! تا تو بخواهی ! توان در توانی ! دلم نوشت و باز هم گفت : همگان بدانید ! گفته باشم ! دلم به تاخت... برو ! " مجله موفقیت "
که چراغ ها و نشانه ها را در ظلماتمان ببیند
گوشیی که صدا ها و شناسه ها را در
بیهوشیمان بشنود
برای تو و خویش روحی که اینهمه را در خود گیرد
و بپذیرد
و زبانی که در صداقت خود ما را از خاموشی خویش بیرون کشد و
بگذارد از ان چیز ها که در بندمان کشیده است سخن بگوییم
که فرقِ ميان فاصله را تا گفتگوی گريه میفهمند
فقط وقتشان اندک و حرفشان بسيار و
آسمان هم که بارانیست ...!
"پدر ! آیا من همیشه همین ریخت بودم ؟ "
برای تو خویش چشمانی ارزو می کنم
نوشته شده در یکشنبه 22 شهریور1388ساعت
توسط رزا| |
پس از سفر های بسیار
نوشته شده در چهارشنبه 11 شهریور1388ساعت
توسط رزا| |
نوشته شده در سه شنبه 19 خرداد1388ساعت
توسط رزا| |
نوشته شده در چهارشنبه 23 اردیبهشت1388ساعت
توسط رزا| |
نوشته شده در یکشنبه 6 اردیبهشت1388ساعت
توسط رزا| |
نوشته شده در یکشنبه 30 فروردین1388ساعت
توسط رزا| |
نوشته شده در شنبه 15 فروردین1388ساعت
توسط رزا| |
نوشته شده در چهارشنبه 5 فروردین1388ساعت
توسط رزا| |
نوشته شده در جمعه 30 اسفند1387ساعت
توسط رزا| |
حالا کم نيستند، اهلِ هوای علاقه و احتمال
نوشته شده در شنبه 10 اسفند1387ساعت
توسط رزا| |
نوشته شده در دوشنبه 28 بهمن1387ساعت
توسط رزا| |
نوشته شده در پنجشنبه 17 بهمن1387ساعت
توسط رزا| |

