|
و اگر یک بی ستاره در این دهر باشد ، آن تویی ! بنگر به خویش از دور ! که سراسر نوری و باقی سایه ای کور ! شب را تو زینتی نه ماه ! که او بی مهر تاریک است و محو ! و خورشید در روز می سوزد از تو ! برای نظاره ات همه چشم تنگ کرده اند ، به آسمان . ولی تو آغوش تمام دریاها ، قاب زرکوب آسمانی !
در این کویر چون برهوت ... پشت تپه شن ، زیر فانوس ماه رو به آسمان پشت به دنیا ! در میانه کویر ... کویر تا بی نهایت ساکن ساکن و سرد و صبور .... منم مانده در زیر آسمان آسمان کبود مبهوت ! مبهوت از این سیلی زن و سیلی خور .... ! از این شبهای تار و مردمان کرکس وار ... از این روزها که نه چون شب چون خاک ! خاک له شده در زیر پای کودکی لجوج خاکستری است .. ماهیان دلگیر ، حوضشان بی آب ..... ! کرکسان خاموش ، شهر نا آرام ، زیر سیلی های بی انتهای ابر تیره بی باران .. لرز لرزان پشت پرچین شب ، این تن تن خسته وامانده را با هزاران چرای بی اما ! پنهان می کنم ! " رزا "
امشب خانه ام ابری است . . !
حرف را باید زد ! درد را باید گفت ! سخن از مهر من و جور تو نیست سخن از متلاشی شدن دوستی است و عبث بودن پندار سرور آور مهر ... آشنایی با شور ؟ و جدایی با درد ؟ و نشستن در بهت فراموشی یا غرق غرور ....؟!!! " حمید مصدق" این روز ها که می گذرد هر روز ...
تنهایی ام را قاب می گیرم حجم بی رنگ دیوار های اتاق خاموش می شود . . . هان ! با توام ... ای تا بی نهایت تنها ! تنهاییت را تنگ در آغوش بگیر ... حجم سکوتت مرا به یاد خودم می اندازد ... دستهایت را باز کن برای تک درخت غریبه پیر دعا کن ... ! " رزا "
|
About![]()
Home
|